تبليغاتX
پرنده برفی
 
مردم همیشه سوی جهنم گریختند نقاشی خدا که بدون بهشت نیست
 
قدم قدم قدم

امروز صدای شیهه ی کتونیامو میشنیدم که داد خستگی سر داده بودن

ولی پاهام میل رفتن داشتن

همسفر تنبل و باید جا گذاشت

منو پاهام پایه ی همیم

  نوشته شده در  جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 23:44  توسط دخترک  | 
زير گنبد كبود جز من و خدا كسي نبود

روزگار رو به راه بود

هيچ چيز نه سفيد و نه سياه بود

با وجود اين مثل اينكه چبزي اشتباه بود

زير گنبد كبود

بازي خدا نيمه كاره مانده بود

واژه‌اي نبود و هيچ كس شعري از خدا نخوانده بود

تا كه او مرا براي خودش انتخاب كرد

توي گوش من يواش گفت:

تو دعاي كوچك مني

بعد هم مرا مستجاب كرد

پرده‌ها كنار رفت

خود به خود با شروع بازي خدا

عشق افتتاح شد

سالهاست اسم بازي من و خدا

 زندگي ست

هيچ چيز مثل بازي قشنگ ما عجيب نيست

بازيي كه ساده است و سخت

مثل بازي بهار با درخت

با خدا طرف شدن كار مشكلي است

زندگي بازي خدا و يك عروسك گلي است

 

 

 

 

  نوشته شده در  چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 14:55  توسط دخترک  | 

شاید این جمعه بیاید شاید

ما در زبور پس از یاداوری قبلی چنین نگاشتیم که زمین را بندگان صالح ما به میراث خواهند برد.

(قران مجید ،سوره اسرا ،ایه ۱۰۵)

اگر چه تاخیر نماید اما برایش منتظر باش زیرا که البته خواهد امد و درنگ نخواهد کرد بلکه جمیع امتها را نزد خود جمع میکندو تمامی قومها را برای خویشتن فراهم میاورد

(انجیل متا ،فصل ۲۵)

اما چون پسر انسان در جلال وخود با جمیع ملائکه مقدس خود اید انگاه بر کرسی جلال خود خواهد نشست.

(انجیل متا ،فصل ۲۵)

پس شما نیز اماده باشید زیرا در ساعتی که گمان نمیبرید پسر انسان میاید .

(انجیل لوقا ،فصل ۱۲)

مبادا ناگهان امده و شما را خفته یابد.

.(انجیل قرموس ،فصل ۱۳)

  نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 15:7  توسط دخترک  | 
امروز .......

من و این دلتنگی . من و این بغض همیشه . من و ....

من و هیچ . من و من . منی که نیست .

امروز ......

امروز که هیج

فردا شاید....

شاید نه

که فردا باید روز خوبی باشد

صورت ماه چنین می گوید.

 

  نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 21:48  توسط دخترک  | 
خدا گفت:لیلی یک ماجراست،ماجرایی اکنده از من.ماجرایی که باید بسازیش.

شیطان گفت:تنها یک اتفاق است بنشین تا بیفتد.

انان که حرف شیطان را باور کردند،نشستند و لیلی هیچ  گاه اتفاق نیفتاد.

مجنون اما بلند شد ،رفت تا لیلی را بسازد.

خدا گفت: لیلی درد است.درد زادنی نو. تولدی به دست خویشتن.

شیطان گفت:اسودگی است .خیالی است خوش.

خدا گفت: لیلی رفتن است . عبور است و رد شدن.

شیطان گفت:ماندن است. فرو رفتن در خود.

خدا گفت:لیلی جست جوست .لیلی نرسیدن است و بخشیدن.

شیطان گفت:خواستن است گرفتن و تملک.

خدا گفت:لیلی سخت است . دیر است و دور از دست .

شیطان گفت:ساده است .همین جایی و دم دست.

ودنیا پر شد از لیلی های زود .لیلی های ساده اینجایی

لیلی های نزدیک لحظه ای.

خدا گفت: لیلی زندگی ست .زیستنی از نوعی دیگر .

لیلی جاودانه شد وشیطان دیگر نبود

مجنون ،زیستنی از نوع دیگر را برگزید و میدانست لیلی تا ابد طول میکشد.

                                                                                            

                                                                                            لیلی نام تمام دختران زمین است

  نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 11:15  توسط دخترک  | 
نبودم

 نمی خواستم باشم داشتم دنبال خودم می گشتم می خواسنم بیام و بنویسم ولی اینجا که مال من نبود اخه من که خودم نبودم

رنگ سکوت گرفتم طعم خواب دم صبح

رها شدم از خاکستری هیاهو از طعم گس شب زنده داری

رها از سرگیجه های خماری

مست مستم از ساغر چله نشینی

چله نشین رویش ،زایش، ارامش

غزل نیستی سرودم

ختم شد به  شاه بیت هستی

خط ممتد قهوه در فنجان مسیر رفتن بود

تفال بر حافظ ندای ماندن

وکتاب نور،زمزمه ی مفهوم:

که تو بر خدای زنده ی ابدی که هرگز نمیرد توکل کن

 

 

  نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 19:14  توسط دخترک  | 
دوباره پائیز دوباره دیونگیای من دوباره بوی خاک دوباره باد در به در که با هجومش بید مجنون و مجنون تر میکنه دوباره برهنگی درختا دوباره قار قار کلاغا دوباره شبای طولانی واااااااااای خدایا  من دیوانه وار این فصل و دوس دارم پائیز برام پر از ارامشه

نمیدونم شاید به نظر خیلیا این حس من عجیب باشه شاید مث خیلیا بگین دختر روانش پاکه،افسردس شاید بگین کدوم احمقی از زوزه ی بادو قار قار کلاغا خوشش میاد؟

ولی مهم نیست من عاشق نیمه دوم سالم من همیشه شاخه های بی برگو به شکوفه های بهار ترجیح دادم همیشه اپرای نا منظم کلاغابرام از نوای دلنواز بلبل قشنگتر بوده همیشه روزای طولانی و زجر اور تابستونو به امید شبای بلند پائیز سر کردم وای که غروبای این فصل چقدر ارومم میکنه قرمزی افقش خاموشیه شباش اسمون پر ستارش چه جوری بگم که از اومدنش چقدر خوشحالم

بعد از جون کندنای هر سالم تو تابستون الان دارم میفهمم نفس کشیدن یعنی چی میفهمم ادم بودن به چی میگن میفهمم زندگی کردن چیه

پائیز بوی مدرسه میده بوی یار دبستانی بوی هم شاگردی سلام بوی کتاب نو بوی: (خانم اجازه دفتر چند برگ برداریم) بوی ساندویچای مزخرف بوفه مدرسه که زنگ تفریا واسش سر و دست میشکوندیم بوی جیم زدنو صف واینستادن بوی زنگ اخرایی که واسه تموم شدنش ثانیه شماری میکردیم بوی مقنعه هایی که پشتشون از رنگه رژامون رنگین کمون  میساختیم بوی ناظمایی که ملایمترین جملشون ۵ نمره از انظباتت کم میکنم بود (هفته ای یه بار ۵ نمره از انظباتمون کم میشد اینجوری اخر مهر ماه دیگه انظباتی برامون نمیموند ولی نمیدونم چه جوری بود که این ۵ نمره کم شدنا تا اخر سال ادامه پیدا میکرد هیچ وقتم زیر ۱۷ نیومد خودشون میگفتن به خاطر اینه که درست خوبه) بوی ال یاسینای پنجشنبه های نماز خونه بوی دزدکی خوراکی خوردنای زیر میز بوی...

اصلا بقیشو شما بگین پائیز شما بوی چی میده؟

  نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 17:56  توسط دخترک  | 
استاد میگوید:

امروز روز خوبی برای انجام کاری نامعمول است.مثلا میتوانیم موقع رفتن به سر کار در خیابان برقصیم.میتوانیم مستقیم به درون چشمان یک بیگانه بنگریم و از عشق در اولین نگاه سخن بگوییم یا به رئیس خود نظری بدهیم که احمقانه مینماید نظری که هرگز مطرح نکرده ایم.مبارزان روشنایی چنین روزهایی را بر خود روا میدارند

امروز میتوانیم بر بیدادی کهن بگرییم که هنوز در گلویمان گیر کرده است میتوانیم به کسی تلفن کنیم که قسم خورده بودیم دیگر هرگز با او صحبت نکنیم امروز میتواند روزی انگاشته شود خارج از برنامه ای که هر روز صبح میریزیم

امروز هر خطایی مجاز و بخشوده خواهد بود امروز روز لذت بردن از زندگیست

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 10:39  توسط دخترک  | 
یه ماهی بود یه دریا   یه اسمون زیبا                        یه قایق شکسته یه ماهیگیر تنها               

یه ماهیگیر که دریا دنیای باورش بود                        نیاز صید ماهی امید اخرش بود

یه ماهی که حواسش به اینه های نور بود                 فکر شب عروسی تو حجله بلور بود

ماهی شده بود باورش تور اگه بندازن سرش              میشه عروس ماهیا شاه ماهی میشه همسرش

ماهی نمیشد باورش تور اگه بیفته سرش                نگاه سرد ماهی گیر میشه نگاه اخرش

یه ماهی که حواسش به اینه های نور بود               فکر شب عروسی تو حجله بلور بود

ماهی لباش میخندید به قحطی صداقت               به دشنه ای که خورده تو سفره رفاقت

ماهی نفهمید چه کسی سینه خستشو درید        کدوم لب گرسنه ای شوره ی بختشو کشید

 ماهی لباش میخندید به قحطی صداقت               به دشنه ای که خورده تو سفره رفاقت 

ماهی هرگز نفهمید با تورو بند صیاد                      نمیشه عشق شیرین برای قلب فرهاد

خیلی خوب این اهنگ خیلی دوسش دارم گفتم شاید شما هم خوشتون بیاد

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 10:7  توسط دخترک  | 
سنگی که طاقت ضربه های تیشه را ندارد هرگز به تندیسی زیبا تبدیل نخواهد شد ضربه های تیشه را تحمل کن که وجودت شایسته تندیسی زیباست(زرتشت)

این روزا اصلا حالم خوب نیست این روزا روزای سختین این روزا من ....این روزا روزای امتحانه شاید دارم تندیس میشم......

  نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 11:2  توسط دخترک  | 
نفس بکش نفس بکش اره عزیزم عمیق نفس بکش پروشات ماماش نفس بکش سعی میکنم زور میزنم با تمام نیروم هوارو میکشم تو ریه هام اما ........الان میرسیم ماماش جان تو فقط اروم باش نفس بکش نفس بکش دخترم نف............. دارم نفس میکشم این چیه روصورتم اه خدایا جونم نه نه نه نه نه نه ........خدایا دوباره نه نه نه ....تو رو به هر چی که خیلی پیشت عزیز دوباره شروع نکن دورو برتو نیگا میکنی هیچ کس نیست . ماماش کجاست ؟ داداش کیرخ کو؟ باباش هم که اصلا وقتی حالم بد شد خونه نبود.ساعت چنده؟ سعی میکنی خودتو دلداری بدی:خبری نیست،اتفاقی نیفتاده، فقط یه نفس تنگی سادس مثل همیشه ماماش اینا بی خودی شلوغش کردن الان دکتر میادو میگه :مرخصی میتونی بری . این دفعه مثل دفعه قبل نیست....... همینجوری داری خودتو اروم میکنی که جناب دکتر به همراه خانم پرستار میان تو . میخوای ماسکتو برداری تا یتونی باهاشون صحبت کنی اما دستتو میگیرنو بهت میگن فعلا نه پرستار امپولو اماده میکنه: اولی ،اخخخخخخخخخ،دومی، وااااااااای،سومی:اخییییییی(این یکی رو زد تو سرمم) فشارمو میگیرن .:دکتر :خیلی پایینه ،خوب نیست(خوب احمق ۷ سال درس خوندی واسه چی ؟ جلوی مریض نگو خووووووب) ماسکتو بر میداره . دکی:پروشات خانم میتونی صحبت کنی من:بله دکی:نفس عمیق بکش من:ههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههم دکی : چی کار کردی با خودت؟ من:کاری نکردم دکی:بله باید حدس میزدم کارایی که گفتمو نکردی. مطمئنم که داروهاتو نخوردی ،به خودت فشار اوردی و صد در صد چند ساعت قبل از اینکه بیارنت اینجا کلی عصبی شدی من :هاااااااا ههی نههههههههههههه چییییییییییی؟ دکی : مگه من به تو نگفتم دیگه نمیخوام ببینمت(میخوام بهش بگم پس کی بود شیش ماه پیش به من پیشنهاد ازدواج داد ؟ که خودش متوجه میشه و ادامه میده)منظورم تو بیمارستان و با این حالو روزه من: دکتر مامانم کجاست؟ دکی: ماماش بیرونه،کیرخم رفته داروهاتو بگیره(جااااااااااااانم ؟!!!! بللللللللللللللللللللله؟!!! ماماااااااااااااااش؟؟؟!!! کیررررررررررررخ ؟ شما کی باخانواده ی ما فامیل شدین من خبر ندارم؟) من:حالا کی میتونم برم خونه دکی: فعلا باید از ریه هات عکس بگیریم تا بتونم بگم مشکل از ریه هاته یا به خاطر الرژیته دستشو میزاره رو قفسه ی سینمو فشار میده ،نفس بکش(پسره ی پر رو ،دلم میخواد بگیرم بزنمش) دوباره نفسم بند میره سرفه میکنم ماسکو میذاره رو صورتم ،نفس بکش(هر بار که این جمله رو میگه یاد اینجا نفس غنیمته ی سیاوش قمیشی میفتم) حالم که بهتر میشه میرن بیرون . ماماش میاد تو ، الهی بمیرم اون حالش از من بدتر انگار . طفلک خیلی ترسیده(نمیدونم کی میخواد عادت کنه)بهش میگم باز که منو اوردین پیشه این پسره تو بیمارستان به این بزرگی دکتر دیگه ای نیست؟ ماماش: داشت میرفت شیفتش تموم شده بود به خاطر تو وایساد من :غلط کرده پسره ی پررو دوباره میاد تو پرستار امادم میکنه واسه عکس و ازمایش....... عکس، ازمایش،کوفت، زهر مار ،درد،مرگ،...................دیگه خسته شدم ،نمیخوام نمیخوام همیخوام .من حالم خوبه ،به خدا خوبم یه روز ،دو روز ،سه روز، ماااااااااااااااماش فردا نیمه شعبان من کلی مهمون دعوت کردم . ماماش:باید بمونی من(با التماس): بااااااااااااااااااااااااااباش من باید فردا خونه باشم باباش: عزیزم ما هم دوست داریم فردا همه دور هم باشیم ولی باید حالت خوب بشه خددددددددددددددددددددددددداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا اخه چرا الان ؟ دکتر من ....فقط فردا. نمیشه پروشات جان نمیشه من فردارو بیمارستان میمونم که دلتنگ نباشی(برو بابا ) اون شبم میگذره خیلی سخت . ناراحتم عصبیم و باز حالم بدتر میشه میخوام گریه کنم اما نمیذارن میخوام دعا بخونم نمیزارن باید بخندم باید شاد باشم باید به همه تبریک بگم اما نمیتونم دلم گرفته ،فقط میخوام بدونم چرا ؟ چی کار کردم که اینجوری شد؟......................................هیچی نمیفهمم فقط میتونم بگم تو کار خدا دخالت نکن خودش میدونه چی کار میکنه دکی میاد معاینم میکنه باهام حرف میزنه ارومم میکنه (باورم نمیشه ،دیگه ازش بدم نمیاد،) روزا میگذرن من دارم خوب میشم دکی میاد پروشات خانم فردا مرخص میشین من:خوشحالم دکی:امیدوارم دیگه اینجا نبینمت (یاد اون روز میفتم،خندم میگیره)من بازم با پدر مادرتون صحبت کردم خواهش میکنم بازم به حرفام فکر کنین من:بابت این چند روز واقعا ممنونم خدانگهدار تو دلم میگم : دوست دارم پسرک
  نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 19:7  توسط دخترک  | 
همیشه واسم با بقیه فرق داشتی نه که بقیه رو دوست نداشته باشم ها نه، اما تو انگار یه جور دیگه ای انگار از نسل خودمونی انگار بیشتر از بقیه باهات راحتم میدونی چیه با تو رودربایسی ندارم واسه اینکه باهات درد دل کنم واسه اینکه باهات حرف بزنم هیچ وقت دنبال فعل و قافیه جور کردن و جملات قلمبه ثلمبه به صف کشیدن نبودم   وقتی که فک میکنم هستی وقتی میبینم داری رو همین زمین زندگی میکنی از همین اکسیژن استفاده میکنی (جدا از همه ی اون چیزایی که تو ،تو اسمون داری ،جدا از یه دنیا تفاوتی که تو با ادمای این زمین داری)یه جورایی انگار ته دلم قرص میشه انگار حس میکنم گرمی دستتو رو شونه هام هر وقت که گند میزنم و روم نمیشه با هاش مستقیم صحبت کنم خیالم راحته از اینکه تو هستی و وساطتم و میکنی از اینکه با تمام بزرگی و مقامت با تمام قداستت بهم اجازه میدی گاهی وقتا بدون هیچ لقبی صدات کنم ممنونم از اینکه میذاری ته اسمت جان بزارم ممنونم از اینکه میذاری بوسه هایی که برات میفرستم رو گونه هات بشیینن ممنونم از اینکه جواب سلاممو میدی ممنونم از اینکه وقتی صدات میکنم بی معطلی با جانم جوابمو میدی ممنونم ازت ممنونم واسه اینکه که هستی واسه اینکه از خودت به همه سهم میدی واسه اینکه من بدم تو خلوتت راه میدی واسه اینکه....

بچه ها میخوام یه کاری بکنم ولی حیف که نمیشه غافلگیرش کرد.

میخوام واسه امام زمان تولد بگیرم میخوام همه باشین میخوام بترکونیم یه تولد درست و حسابی به سبک خودمون یه جوری که هیچ کس تا حالا نگرفته نمیگم مولودی میگم تولد همه با هم جمع میشیمو  واسش تولدت مبارک میخونیم خودشم دعوت میکنیم مطمئنم که میاد .

میدونین یه جوری میخوام این ترس که خیلیا دارن بریزه نه که حرمت بشکونیما  نه ولی میخوام راحت باشیم باهاش میخوام یه پارتی توپ وبلاگی واسش بگیریم میدونم که درکمون میکنه هر چی اشه داره تو این زمان زندگی میکنه

 حالا اونایی که موافقن دستا بالا تا توضیح بدم که باید چی کار کنیم

دوست دارم همتون نظر بدین موافق و مخالف

  نوشته شده در  جمعه دوم شهریور 1386ساعت 21:14  توسط دخترک  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM